|
یکی به نعل یکی به میخ
|
||
حرفهای زیادی دارم که باید بنویسم. این روزها موضوعات زیادی هست که ذهن من رو به خودشون مشغول کردند. از سیاست گرفته تا موضوعات اجتماعی و مقوله حقوق زنان که هنوز هم احقاق حق نشده. از همه مهم تر یک موضوع مهمی هست که به دلمشغولیه اصلی و شخصی من تبدیل شده در این روزها. این دلمغشولی یک دنیا چیز مهم درش هست که مجال گفتنش رو ندارم. امیدوارم اگه فرصت داشته باشم دیگه اینقدر زیاد ازتون دور نمونم و زودتر وبلاگ رو آپ کنم. اون وقت از دلمشغولی هایم مینویسم.
اما سخن دوست. بالاخره سید محمد خاتمی پرچمدار بر حق اصلاحات و اصلاح طلبی آمد. با آمدنش بوی توسعه و آزادی هم آمد. خاتمی توانایی بازگرداندن عزت و افتخار ایرانیان را دارد. وقتی سید در مراسم افتتاح سایت مجمع روحانیون مبارز گفت: من در اینجا با جدیت حضور خودم را در عرصه انتخابات به عنوان نامزد اعلام می کنم. همه تشویق کردند و صلوات فرستادن و ما هم که در آنجا نبودیم چند متری به هوا پریدیم. نه این رو الکی گفتم.
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
هم چون گلوگاه ̗ پرنده ئی ،
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند .
سالیان ̗ بسیار نمی بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب ̗ انسانی ست
که حضور ̗ انسان
آبادانی ست .
هم چون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده
هم چون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده ،
به نعره ئی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده ،
غیاب ̗ بزرگ چنین بود
سرگذشت ̗ ویرانه چنین بود
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاه ̗ یکی پرنده !
شاملو
هرچند خیلی ها بخاطر نوع پرداختن شهروند امروز به کاندیداتوری خاتمی این روزها منتقد این هفته نامه بودند اما مطمئنم الان همه ناراحتند. ناراحت از اینکه باز هم یک مجله بسته شد. اون هم یک مجله پرمخاطب که همه انتظار میکشیدن تا شنبه بشه و بازم شهروند امروز رو روی دکه های روزنامه فروشی که خیلی وقته روزنامه یا نشریه پررمقی روی پیشخوانهاشون دیده نمیشه ببینند و بخرند. اما این هفته دیگر خبری از شهروند امروز نخواهد بود. اون روزها که شرق و بعد از اون روزگار رو میخریدیم مطلبی برای خوندن داشتیم. بعدش هم که مجبور بودیم شرق و هم میهن رو با هم بخریم خیلی مطلب برای خوندن داشتیم. بعد از همه اینها شهروند میخردیم و مطالب متنوعی برای خوندن داشتیم. ولی با خبر توقیف شهروند تا اطلاع ثانوی مطلب جذابی برای خوندن نداریم. از شنبه که از جلوی روزنامه فروشی رد میشم خیلی دلم میگیره. دلم میگیره واسه اسامی تحریریه شهروند که هر هفته تو صفحات مختلف هفته نامه میدیدمشون. دلم میگیره واسه اینکه ۷۰ هفته شهروند خواندم اما معلوم نیست چند هفته طول میکشه تا من روزنامه یا مجله ای برای خوندن پیدا کنم.
خواستم در مورد پروتستانتیسم مشایی بنویسم که حسش نیومد. حتی میتونستم در مورد انتخابات ریاست جمهوری بنویسم و نظرم رو بگم. اینکه به احتمال قریب به یقین اصلاح طلبان در این عرصه هم سربلند بیرون نخواهند آمد که باز حسش نیومد.
اما در این میان موضوع دیگه ای هم برام جالب بود و حسابی غیرت فمنیستی منو به جوش آورد. منظورم حرفای امام جمعه مهریزه که در مورد زنانی گفته که به قول اینها حجابشون خوب نیست.
جمله ایشان را عینآ نقل میکنم:هم اکنون زنان بدحجاب که مانند الاغ های پالان دار هستند در جامعه فراوانند و خودنمایی می کنند.
اگه برید سایت عصر ایران میتونید متن کامل سخنان ایشان را بخونید.
فقط یه سوال میپرسم آیا اگر هرکس بر اساس تفکرات خودش رفتار کنه شایسته هست که اینطوری بهش توهین بشه؟
بگذریم مطلب پایین رو یکی از دوستان خویم برام اس ام اس کرد. منم مناسب دیدم که این پستم رو بهش اختصاص بدم.
.......
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتادبه خاک
و تو رفتیو هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش غم تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!
هفته گذشته با دوستان روزنامهنگار سفري داشتيم به بندر تركمن. همسفرانمان در وبلاگهايشان در مورد اين سفر نوشتند و به يكي از مهيج ترين بخش هاي آن يعني بازديد از قبرستان آ.ل.ت.ه.ا پرداختند. من اما ترجيح دادم تجربه شخصی ام را از اين سير و سياحت بنويسم. جداي از اينكه بعد از كلي فشار كاري و خستگي، اين سفر با ويژگيهاي خاصي كه داشت تماما روحيه منو عوض كرد و انرژي دوباره بهم داد، ديدن همكاران قديميام خاطرات فعاليت در اعتماد و كارگزارن رو برام زنده كرد. بعد از اون روزها جريدهاي متولد نشد كه بتوانم در كنار اين دوستان باشم و جبرا در يك سايت علمي مشغول به كار شدم. اون وقتا خبرنگار بودم و الان سردبير. اما آن كجا و اين كجا.
همسفرهايم من رو ياد استاد همه علوم و فنون و دروس انداختند. بچه ها بوي جردن و کوچه هشتم خيابان خواجه عبدالله رو ميدادن. همون جاهايي كه سجادمثلث و مربع ائتلاف و شكاف نيروهاي سياسي رو تیتر مي کرد و مهدي با همكار نازنينش رامين در کار رصد فضاي بين المللي بود. مرجان گزارش استانها رو مينوشت و بهروز اخبار آسيبها و فشارهاي اجتماعي رو منتشر ميكرد. نسترن نميگذاشت جاي ورزش در صفحات روزنامه خالي باشد، كيوان همه تلاش خود را ميكرد تا مصاحبههايش بدون حذف چاپ شوند و من هم در كنارشان از دولت سالاري ايدئولوژيك و روزگار بد حوزه عمومي مينوشتم.
بگذريم. تو اين سفر براي بچهها از دنياي love كلي خاطره تعريف كردم كه باور نكردند اما من به وظيفهام عمل كردم و تعريف كردم. از ما گفتن بود. در این دو روز و سه شبی که با هم زندگی کردیم چیزای جدیدی یاد گرفتم. از مهندس رضا یاد گرفتم که چطور میشه در حالت نشسته و میون این همه سرو صدا خوابید. از مهدی یاد گرفتم وقتی بازی میکنم آسون تر یار خودمو تشخیص بدم و از نسترن و هلیا هم یاد گرفتم كه در يك چشم بهم زدن میشه موقعیت خاطره ساز خلق کرد. سجاد باعث شد کمی بیشتر با مفهوم بیطرفی آشنا بشم و مرجان نشون داد که هم میشه روزنامه نگار بود هم عکاس و هم مدیر تور. خلاصه با اين دوستان نيك سيرت و ليبرال منش، اساسي بهمون خوش گذشت.
روايت دوستان از اين سفر:
سجاد سالك(کشف شراره در مسیر بندر)
بهروز صمد بيگي(از سردار زارعي تا قبرستان آ.ل.ت.ه.ا)
نسترن(فقط يك پاراگراف از سفر نوشته)
ساسان آقايي(همه آ.ل.ت.ه.ا.ي. يك سفر)
رضا نادم(همسفران شیرین)
مینا جوکار(اصرار برای رسیدن به آرزوی دیرینه)
عكس:مرجان حاجي رحيمي
|
|